یااباصالح پس کی می آیی-برای پروازاحمدکاظمی(فرمانده دل)
یاابا صالح پس کی می آیی
قصه امشب من صنعت شعری نداره مثله من تو غصه ها کم میاره
ز شرار دل میسوزم ز تمامی وجود بسم رب الشهدا یکی بود و یکی نبود
یکی بود یکی نبود زیره گنبد کبود روزایه جبهه و جنگ ،روزایه قشنگی بود
روزایه قشنگی بود روزایه سخت جدایی کاشکی جنگ تموم نمی شد میشدیم کربلایی
توی جنگ وجبهه ها یه بچه کوچیک بودم نبودم جبهه ولی من به اونا نزدیک بودم
خاطراته اون روزا هیچ وقت زیادم نمیره مرغ دل به یاده تابوت شهید پر میگرفت
مادری چشمش به در چرا عزیزم نیومد بعده چند روز پسرش به رویه دستا میومد
اما بعداز جبهه ها ما از خوبا جدا شدیم لباسه خاکی فراموش شدو بی وفا شدیم
یاابا صالح پس کی می آیی یاابا صالح پس کی می آیی
دسته بیعت به شهید وآرمانش نزنید اون چیزی که اونا خواستن ماهرگز نشدیم
اونجا با ذکر حسین شبونه معبر میزدن همه جاجارمیزدن غلام ابن الحسنن
ذکریاابن العسگری ازلبشون کم نمیشد به غیریامهدی چیزی به دردامرهم نمیشد
اینجاکم کم خاطرات وازذهنا میبرن دیگه حرفی از شهید تومجلسا نمی زنن
اونجا ناله میزدن چرا آقامون نمی یاد حال جبهه خبر از حضور آقامون میداد
اینجا خون به دله مهدی زهرا شده سوزه موسیقی طنین اندازه محفلها شده
اونجاکرخه ودوکوهه جنت جانبازابود جزرومده رود دز مبهوت اشک چشما بود
اینجا با زخم زبون جانبازوتحویل میگیرن همه عزت وتوثروت وتحصیل می بینن
اونجا سربنده ابالفضل به همه توان میداد بسیجی بالبه تشنه لبه دریا جون میداد
اینجا غیرت میدن وعشوه تمدن میخرن باحجابه بی حجاب دم ازتمدن میزنن
اونجا رفتن رویه مین که دنیارا رها کنید درده بی درمونه دنیادوستی را دوا کنید
اونجازیره برف وبارون تویه سنگرایه سرد اینجا ویلاوتجمل رو دلانشونده درد
یکی محزون،یکی خندون شیوه اونا نبود این طریقه نبوی وسیره اونا نبود
درازای پاره دلی که جبهه داده بود خونه خشتی سزایه مادرشهید نبود
این وصیت نامه بت شکن خمین نبود رویه بوم خونه ها جز پرچم حسین نبود
یاابا صالح پس کی می آیی یاابا صالح پس کی می آیی
کوچه هایه شهر ما بی روضه ودعا نبود جای خون هرشهید تومجلساگناه نبود
رهبر غریبه ما اون روزا دلگیر نبود صورت شبیهه ماهش اینقدر پیر نبود
رده پایه شهدا توزندگیا گم شده شیوه عصر چهارم شیوه مردم شده
چه طوری روزه قیامت آقارو صداکنیم توچشایه مادرش،زهراچطورنگاه کنیم
آقاجون دستم بگیر رنگه جماعت نباشم دیگه ازجدت حسین دارم خجالت میکشم
حالاکه اومده مردی که رفیقه شهداس بچه جبهه وجنگوبا صفا وباخداست
اومدم آشتی کنم باتوبه والله آقاجون روتابرنگردون از من جونه زهراآقا جون
بس که برسرزدم ازوقتی که دل خسته شدم به سرم هرچی بیاد حقمه به والله آقاجون
آقا من تورا قسم میدم به یک مرد غریب همونکه کشته شدکناره دریاآقاجون
همونی که یه روزخیمه هاشوآتیش زدن دخترش آواره شدمیونه صحراآقاجون
مددی کن که شبیه شهدا پاک بشم ذکریاابن العسگری بگیرم وخاک بشم
یاابا صالح پس کی می آیی یاابا صالح پس کی می آیی
برای پرواز احمد کاظمی،فرمانده دل نوجوانی17ساله بود،هیچکس باورش نمی شدکسی با این سن وسال بتواند درجبهه های جنگ حاضر شود.آخر نوجوانان در این سن وسال و درآن حال وهوا یا در دبیرستان مشغول درس خواندن بودند ویا به دنبال دست وپا کردن شغلی برای آینده خویش ،اما احمد کاظمی که هشیار بود ،شش ماه تمام در لبنان گذرانید .باآن شرایط هیچ احدی نتوانسته بود بیش از چند هفته دوام بیاورد.همان زمان جرقه های عشق به شهادت و به ملکوت پیوستن در وجود احمد کاظمی شعله ور شد.پس از بازگشت گفت:فلسطینی ها بدون کمک گرفتن از خدا نمی توانند موفق شوند!
چگونه به این واژه رسید؟همه ماندند که نوجوانی به سن او چگونه چنین تحلیلی روی فلسطین و اسرائیل دارد؟
احد کاظمی پس از بازگشت از لبنان نیز برای استراحت نیامد.آن زمان شروع جنگ ایران و عراق بود،مردم قتل عام می شدند،آواره به این سو و آن سوی کشور پناه می بردند.
احمد کاظمی جوانی با چهره ای که ایمان در آن موج میزد.در اوج جوانی فرمانده شد،نه فرمانده لشکر که فرمانده دل شد.او از جان فرمان میداد و لشکر جانانه می پذیرفت.دوست داشتنی ترین همرزمانش حسین خرازی ،مهدی باکری را از دست داد،اما خود همچنان در حسرت بود،حسرت شهادت.فرماندهان تا بن دندان مسلح عراقی تا نام احمد کاظمی را می شنیدند ،موی براندامشان سیخ می شد،چرا که می دانستند با وجود احمد کاظمی در لشکر اسلام شکستشان حتمی است.احمد کاظمی باز هم زخمی شد،گوشه ای از چادر نشسته بود وانگشتش را در آب نمک فرو می برد وعقیده داشت که بیمارستان باید به زخمی های دیگر برسد.
صبح روزی که بم در غم فرو رفت،فرمانده شجاع نجف آبادی شبانه روز خواب را بر خویش حرام کرد و روزه بیداری گرفت تا مجروحان آرام در بستر بهبودی به خواب روند و اینگونه امنیت به بم باز گشت.نام احمد کاظمی امنیت را هم به همراه داشت.
اینها خاطراتی بود که در این چند روزه از زبان همرزمانش شنیدم،اما من در طول مدت انجام مسئولیت حاج احمد کاظمی را حتی یکبار هم اسمش را در جایی نشنیده بودم،نه دررسانه ونه در هیچ جای دیگر....با این اوصاف یاد حضرت سجاد(ع)که برای گرسنگان در شب غذا می برد می افتم که اسمش تا زمان شهادت فاش نشد.حاج احمد کاظمی نیز همینطور.زمانی نامش را شنیدم و او را شناختم که دیگر از جمع ما پرکشیده بود و به آرزوی دیرینه اش،شهادت رسید.((نوشته ای از سپیده نوری))
((وقتی خبر شهادت صیاد شیرازی را به من دادند گفتم صیاد حیف بود که بمیرد،شایسته شهادت بود.همان جا احمد کاظمی رو کرد به من وگفت :انشا الله خبر شهادت مرا هم برایتان می اورند.))
آقا آمده بود،آقای خوبم در جمع یاران بود،او در می فشاند و مریدان در می گریستند . اشک هم مجال می خواهد ،بهانه می طلبد تا عطش گونه هایم را فرو نشاند ،اما امروز((اشک)) بی هیچ بهانه ای گریست.
((خدایا شهادت را روزی نصیبم کن که از همه چیز خبری هست الا شهادت.))
امروز برایم ثابت شد که(در باغ شهادت)) را هرگز نبسته اند و((کلیدش))شاید همین نزدیکیست.((من))اما رمز عبور را گم کرده ام.و امروز ((تو))تک فرمانده خط شکن کشورم،چه شوقی داشتی برای ((قربانی)).هنگامه ((رمی))چه رو سفید ((جمرات))دردست آماده،بت های نفس،شکستی و در مقام ابراهیم ایستادی،اما نه،اسماعیل،که ((خود))قربانی این ((سعی)) شدی.خود آگاه،خودت را به((قربانگاه))بردی.((اشارت معشوق)) را دریافتی .((نشانه ها))را شناختی و((رمز عبور))را در دستان دلت فشردی .وجودت پر شد ، سرشار از عشق.((انتخاب)) برایت دشوار نبود. تو((خدا را بر خود))ترجیح دادی.و امروز آسمان هم بر((سعی)) تو رشک برد وبا اشکم همراه شد.امروز((تو))به هستی رسیدی،هست شدی،و ((من))هروله کنان تعو را روی بال((پروانه ها))به نظاره نشستم،برای چشمانم گریستم چرا که دیر و دور تو را دیدم.و((برای شناخت ابعاد وجودی تو حاج احمد کاظمی عزیز سالها فرصت لازم است)).و خدای (( حج))تو را((نوید)) بخشید:((شهادت))چه؟((شهادت شایسته تو))بود و تو در ((قهقهه مستانه ات عند ربهم یرزقونی)).حج ات قبول،تک سردار عزیز کشورم. و....باز ((من)) به خانه دنیا بازگشتم،اما هنوز خیسم،خیس باران عطش.((نوشته ای از مریم نوری))٫
ادامه مطلب
