کودکی هامو یادته
کودکی هامو یادته.
راه افتادم دست می زدي
.از گونه هام بوسه چیدی
.می افتادم می ترسیدی
با خندهایم خنده کردی
چه زود گذشت بزرگ شدم.
اما ریشه هامو زلزله لرزوند
می افتادم بی هیچ دلیل
چپچپ نگاه کردناتو می فهمیدم
دوباره باز راه افتادم
چرا پس این زلزله ها رهام نکرد
هی افتادم بلند شدم هی افتادم بلند شدم
تنها بودن اما بده به خاطر زلزله ها چی شدحالا تنها شدم
تنها شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 17:57  توسط وحیداعظمی(ژورنالیست)
|
